|
عید فطرمبارک دوستان
دارم شعر جدیدم رو بررسی میکنم اشکالاش رو میگیرم
اماده شد میزارمش
همیشه بسترم
صدف خالی یک تنهایی بود
و تنم از اندیشه رقیب می جوشید
اینک آن بغض را فرو برده ام ،
از آن روز که دیدمت
مثل هر روز که سپیده زد نبودم
این بار متفاوت تر از همیشه ،
روزی که به ژرف ترین دره سقوط کردم
ریسمانی نبود که از دیواره اش بیاویزم
لیک ...
در ژرفای دل من سقوط آزاد است
در من سقوط کن
فریاد سرگردان تو دیگر به سوی تو باز نخواهد گشت ...
باشد تا روزی که مردم ایران ...
با پوچ ترین اندیشه ها
از من دور شدی
و قلبم را باحماقت دستانت شکستی
امروز که
دستانم خالی و قلبم شکسته
با من نبودن را به رخم میکشی...!
به چشمان هرزه ات که نگاه میکنم
طالع نحس روزمره به تنم میچسبد
افسوس...!!!
تنهایی من
در پوست مردم شهر گم شده .
آهسته ندیده می گیرمت
و در امتداد قواعد بی صدا
دلم را به عبور خاطراتت خوش میکنم .
سلام دوستای عزیز لطفا ادامه مطلب رو بخونید
در بي حوصلگي كلمات مانده ام
مرگي تدريجي وجودم را فرا گرفته
دستانم لرزان و پاهايم بي تاب
در تيرگي اين وسعت بي نهايت
با زانواني در آغوش !
سكوت را نظاره ميكنم
سكوتي كه گاه و بي گاه
همدم فرياد هاي خاموش است !!!
گريزي نيست ، تنهایی من
با كلماتي پوچ و بي ثمر معنا شده
از خود دور افتاده ام ...
حتی واژه امید هم تهی شده
مگذارسکوت تنها شاهد تنهایی من باشد
آه خدایا !!!
آیا تنهایی براین حجم عظیم خواهد افزود ؟
شاید حسی مرا به نبودن کشید
خواستم و نتوانستم
شاید ذره ای از تاریکی دنیا باعث شد
دیدم و نتوانستم درک کنم چرا
گوش کردم ولی انگار کر شده بودم
بیش از اینها باید تلاش کردن را میپسندیدم و نکردم
دیدم که بر باد میروم
اما نتوانستم بر خود بیفزایم چیزی که باعث بر بادیم نشود
دنیا مرا مثل برگ زرد بیهوده ای به هر سویی که خواست برد
حتی به نا کجا آباد
جایی بودم که نمیدانستم آیا باید باشم یا نباشم
خیلی وقتها به سبز بودن فکر میکردم
اما وقتی زردی همنوعان خود را نظاره میکردم
آه کشیده میگفتم
گشتم نبود نگرد نیست
دلم به حال تنهایی خود سوخت.....
در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را......
به دست اشکهایم می سپارم .....
تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند......
میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....
نه به آن مفتی که تو خریدی ......
به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!!

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که این سو خسته دلی با قلبی شکسته!
و هزاران بار مردن ! رنج بردن ! با خمی در قامت از این راه دشوار که این سو
دستها خشکیده ! دل مرده ! به ظاهر خنده ای بر لب !
و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ ، و گهگاهی دو خط شعری
که گویای همه چیز است و خود ناچیز ،
که بس دور است بین ما ، که آن سو ، نازنینی
غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل ! آه...آه...آه...آه
دلی پر از عشقی که چندی بیش نیست ، شاید از بازیچه بودن سخت بیزار است
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ، که بس دور است بین ما
که عاشق گشتن و عاشق نمودن
سخت دشوار است !!!!!!!!!!!!!!!!
ــ دلیل سکوتم ... دلیل دیوونه گیم ... دلیل نوشتنم ... دلیل بودنم !!!
(((خوشحالم که اومدی ، امیدوارم که تو هم خوشت بیاد
خیلی دوست دارم )))
بیش از اینها ... آه.....آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت،خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان،در گلی بی رنگ بر قالی ،بر خطی موهوم بر دیوار
می توان فریاد زد با صدای سخت کاذب،سخت بیگانه ، دوستت میدارم
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده ، آری.......پنج یا شش حرف
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان در قاب خالی مانده یک روز نقش یک محکوم، یا مسلوب، یا مقلوب را آویخت!...
می توان با نقشهای پوچ تر آمیخت، همچون عروسکهای کوکی بود با دو چشمان شیشه ای دنیای خود را دید
می توان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد و گفت
آه..........................من بسیار خوشبختم
ويران شدم!
پنجره نفس ميكشيد...
ديوار قير اندود بود!!!
ازميان برخيز ، پايان تلخ صداهاي هوش ربا..!!
فرو ريز ، لذت خوابم ميفشارد
فراموشي ميبارد ، پرده نفس ميكشد
شکوفه خوابم می پژمرد
تا دوزخ ها بشكافند
تا سايه ها بي پايان شوند...
تا نگاهم رها گردد!
در هم شكن بي جنبشي ات را...
و از مرز هستي من بگذر!
سياه ، سرد ، بي تپش، گنگ.........
سکوت ،نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.
از هیاهوی واژه ها خسته ام...
من سکوتم را از اوراق سپید آموختم
آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟
همیشه درسکوت مرگ را مجسم دیده ام!
آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟
تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم
شبی .... شاید همین امشب!!!
زیر نور یک واژه خواهم نشست
و نام خونسرد معشوقه ام را
بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت...
و هم زمان پایین آخرین برگ دفتر خاطراتم
خواهم نوشت...
پایان

از خود دور افتاده ام دور دور ، و از تو،
ای من مرا دریاب و ای تو تنهایم مگذار
مگذار سکوت تنها شاهد و میله ی سرد سلول انفرادیم باشد
و رقص ناباورانه ام در خفقانی تاریک ، در حجمی زندان وار با خود میگریم ،
بی صدا،با اشک،با لرزش،...
تنها صدای سکوت است همراه هق هقه بی کسیم و دریای روان پنجره ی نیمه باز رخساره ام،
غربتشان سوزنده و نادیدنیست
می درخشند،
همچو تنهای ماه در تاریکی آسمان سکوت
در تیرگی این وسعت بی نهایت.
در کنج این سکوت با زانوانی در آغوش به انتظارصدایی و به نجوایی قانع ام
به آهنگی غیر از جیغ سکوت
که سرم از نعراش و قلبم از تیرگی جان فرسایش به درد آمده،
به دنبال دنیایی خیالی و در آرزوی فصل آشنایی می سوزم
فصلی زیبا ، آرام ، دور و سبز، فصلی پر از لاله....
نوری مرا به خود می خواند ، از خود می پرسم، چیست ؟!...
نور نیست!...
به صدا می ماند، ملتمسانه می پرسم ...؟ چیستی؟ کیستی؟ به نجاتم آمده ای؟
غریبه، مرا با خود ببر، تنهایم مگذار، خسته ام ، بی جان ، سرد،....
صدا آشناست،
باز می پرسم، مرا میشناسی؟
جوابم می دهد، آری می شناسم ، این منم
همدم شبهای تنهاییت
سکوت.
تاریک است ، نوری نیست تاریک است و من تاریکتر
خود را نمیابم و راهم را ، سر در گم گیج به امید گریز گاهی به سوی روشنایی
تاریک است تکیه گاهی هم اگر هست خاموش است نادیدنی
مینگرم ، چیزی نمیبینم ، چشمهایم را فراخ میگشایم
باز باز، در طلب دیدن شاید بیابم کور سوی امیدی، راهی ، پناهگاهی و یا ...هممچو تویی
شرح درد میخواهی،
آه ، ...
گفتنی نیست ، چشیدنیست و نا نوشیدنی .... بی تابی قلم وفادار و نا توانیش ،
اینها دیدنیست و دلم سوختتنی از تقلایش ،
با حسرت ، به شدت ، به زحمت با جوهر وجود با خون دل با اشک دیده و با خواهش لبانم ، آری لبانم ،
خشک و بی رمق، سرد و بی روح ، کبود ، خاکستری ، تیره ، ... سیاه
چشمان و لبانم از یک تبارند ، از تبار سکوت
و حال از تو میپرسم ناجی قامتم ، ازتو
سکوتم مهریست خواستنی ؟... یا قفلیست به اجبار؟ ... چاره ام چیست ؟ ...
گریزی نیست ، سکوتم اجباریست ،
اجبار حجم کوچک آسمانهایمان ، آسمانی تیره ،
فریادم در عمق تیرگیش گم و در وسعتش منجمد ...
پس،...
پس، حرارت کو؟....
((( دلم تنگ است )))
در سکوت یخ زدم
و به پاییز سپرده شدم
تا در مسیر باد
فراغت ، از من قصه ای برای غصه هایم بسازد
شاید به یاد آورم روزی
در میان شکوفه های یاس ات
به زبان ،گفتی هستی!
تا به این بهانه مرا مسافر شهر عشق کنی...